تبليغاتX
دکتر شادی باباخانی

دکتر شادی باباخانی

دیشب خواندن یک کتاب را شروع کردم که می توانم

بگویم خارق العاده است و تا به حال نمونه ان را در هیچ جای

دیگری ندیده ام. دلم می خواست می توانستم اینجا اسمش را 

بنویسم و بعد شروع به نقد عقاید مطرح شده در ان کنم ولی از

انجایی که می دانم این کار همان و ف*ی*ل*ت*ر شدن وبلاگ همان و بعد هم 

حوادث شیرین دیگری رخ می دهد که ممکن است این هیجان  و اشتیاقم

سر از جاهای دیگری در بیاورد زبان فرو بسته و تنها به این نکته کوچک اشاره

می کنم که شاید اگر یک بار دیگر به دنیا می امدم دوست داشتم یک فیزیکدان

باشم و کمی در مورد چیزهایی تحقیق کنم که فراتر از درک انسانهای عادی است.

به هر حال اگر کسی از این اشاره کوچک متوجه منظورم شد:) حتما به او توصیه می کنم

این کتاب را بخواند و ان وقت قطعا متوجه خواهد شد که گستره دید یک انسان چقدر می تواند

با خواندن برخی چیزها تغییر کند و دیگر در این دنیای محدود و بسته و پر از چیزهای ساده و 

پیش پا افتاده باقی نماند. 

dr shadi babakhani

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 22:52  توسط شادی باباخانی  | 

امروز فرانسوا اولاند در انتخابات فرانسه پیروز شد. 

او یک سوسیالیست است.شاید اصلی ترین نکته ای که می توان 

به ان توجه داشت این است که بعد از سالها دوباره کمونیست ها البته

از نوع سوسیالیستی ان در یک کشور اروپایی که می توان ان را مهد 

دموکراسی دانست به قدرت رسیده اند و جالب اینجاست که با وجود اینکه

الان سیستم های کمونیستی در بسیاری کشورها همچنان مغضوب و مورد تنفرند 

ولی در فرانسه بخش زیادی از مردم به این سیستم رای دادند و دست کم باید 

تا پنج سال اینده ان را تحمل کنند. فرانسوا اولاند به مردم قولهای زیادی داده مثلا

اینکه از کسانی که در امد بالای یک میلیون دارند سالانه 25% مالیات می گیرد یا برای

افراد طبقات پایین تر تسهیلات معیشتی بیشتری فراهم می کند. البته با توجه به بحرانهای

اقتصادی در دنیا شاید حضور دوباره احزاب چپ و به قدرت رسیدن انها یکی از معدود راههای

باقیمانده برای فراهم نمودن امکانات و تسهیلات برای همه مردم یک کشور و نه تنها گروههای 

خاص باشد ولی شخصا به عنوان یک ناظر بی طرف بر این باورم که با توجه به اسناد تاریخی

همیشه کمونیسم توام با شعارزدگی و حرکات پوپولیستی است و در عمل کاری جز عمیق تر 

کردن شکاف طبقاتی انجام نمی دهد. البته با توجه به اینکه سیستم انتخاباتی کشور فرانسه

بسیار قانونمند و تقریبا ازاد است مردم این کشور می توانند این تجربه را نیز از سر گذرانده و در

صورت عدم موفقیت, در دوره بعد به ان رای ندهند. به هر حال این یک حقیقت است که تاریخ 

همواره تکرار می شود و از انجا هم که سیستم های حکومتی چند گونه بیشتر نیستند در 

دوره های مختلف می روند و دوباره باز می گردند. این طور به نظر می رسد که شرایط فعلی

دوران افول سرمایه داری و ظهور مجدد کمونیسم در دنیاست. 

دکتر شادی باباخانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:11  توسط شادی باباخانی  | 

این گزارش کامران نجف زاده از جزیره ابوموسی است

به نظرم گزارشش جالب بود.

http://www.youtube.com/watch?v=Y8sKqhc4w2I&feature=youtu.be

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:31  توسط شادی باباخانی  | 

الان داشتم به این فکر می کردم که چرا ایران با وجود داشتن

این همه منابع ثروت و مهمتر از ان منابع انسانی و انواع و اقسام

فارغ التحصیل از دانشگاههای شبانه و روزانه و نیمه حضوری و پیام نور

و خلاصه انواع دیگری از دانشگاهها که شاید نمونه ان را در هیج جای

دیگر دنیا نمی شود دید باز از نظر شاخصهای رفاهی و درامد سرانه و

خیلی شاخصهای دیگر در سطح پایینی است و مخصوصا در طول این سالهای 

اخیر عملا به یک کشور مصرف کننده ان هم از نوع درجه دوم و سوم چینی و

یک سری دیگر از کشورهایی تبدیل شده است که چه از نظر هوش و چه کلاس 

اجتماعی در سطحی بسیار پایین تر از ایران قرار دارند؟ 

در حال حاضر تنها یک جواب به ذهنم می رسد و ان اینکه دلیلش 

شاید این باشد که ایران کشوری است که در ان همه خود را اقتصاددان 

و سیاست مدار و جامعه شناس و فیلسوف و منتقد و نویسنده و شاعر 

می دانند که البته باز به عقیده من این موضوع تنها مختص به زمان حال 

نداشته و ریشه ان به سالها و شاید قرنها قبل برمی گردد! 

اگر به دور و بر خود نگاهی بیندازید نمونه های بسیاری از افرادی را می بینید

که ترجیح می دهند به جای پرداختن به شغل خود راه صدساله را یک شبه

بپیمایند و با وجود فقدان استعداد یا تحصیلات کافی, خود را به هر طریق ممکن که

البته ساده ترین ان کلاه برداری و رانت خواری و پولشویی و خلاصه اعمال دیگری

از این دست است به چیزهایی برسانند که زمانی رویایشان بوده است.متاسفانه

نمونه این افراد را امروز در جامعه  به وفور می توان دید و خوب اگر در تمام این مسائل

نیک نظر کنیم ان وقت می توان به سهولت فهمید که چرا وضعیت امروز ایران این چیزی

است که می بینیم و نه ان چیزی که باید باشد...

دکتر شادی باباخانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 13:14  توسط شادی باباخانی  | 


امروز خواندم وزارت ارشاد چند هزار جلد کتاب را خمیر کرد یعنی به

عبارت ساده تر این کتابها را از چرخه کتابهای موجود در بازار ایران 

خارج کرد. ناخود اگاه یاد کتابهای غیر مجازی افتادم که در طول این

چند سال بارها نسخه کپی شده یا پی دی اف انها را از روشهای 

مختلف به دست اورده ام و با اشتیاق و میل شدیدی که معمولا روبرو

شدن با یک فاکتور غیر مجاز ان را به انسان منتقل می کند خوانده ام! 

بعد یاد نویسنده یا مترجمانی افتادم که امروز فهمیدند کتابی که نوشته یا

ترجمه کرده اند را از حالا به بعد دیگر در قفسه هیچ کتاب فروشی نخواهند دید

بعد چهره ان ادم یا ادمهایی امد در ذهنم که دارند این کتابها را از قفسه های 

کتاب فروشی ها و انتشارات جمع می کنند و بابت این کار اضافه حقوق می گیرند

 خنده ام گرفت...

شادی باباخانی  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 23:30  توسط شادی باباخانی  | 


می خواهم داستان جدیدم را شروع کنم.

فعلا نمی دانم در مورد چیست یا کیست

فقط چیزی در ذهنم می گوید شروع کن و جز

این به هیچ چیز دیگری فکر نکن.

shadi babakhani

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 16:51  توسط شادی باباخانی  | 


              

                            عیـــــــــــــــــــــــــد          شمــــــــــــــــــا            مبـــــــــــــــــــــارک

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 20:31  توسط شادی باباخانی  | 

اسانسور


امروز در اسانسور نظام پزشکی یکی از دخترهای هم کلاسی 

سابقم را دیدم. همین که از در امد تو همدیگر را شناختیم و هم زمان

به هم سلام کردیم. متاسفانه هر چه فکر کردم اسمش یادم نیامد و راستش

الان هم که دارم این را می نویسم هنوز یادم نیامده اسم و فامیلش چه بود فقط

تا جایی که یادم هست همیشه با چهره ای اخمو و عبوس با یک دختر دیگر در 

جلوترین ردیف کلاس می نشست و جزوه می نوشت .چیزی که در مورد او 

برایم جالب بود این است که چهره و ظاهرش و حتی جای جوشهای روی صورتش

 نسبت به پنج سال قبل یک ذره هم تغییر نکرده بود, حتی طرز نگاه کردنش هم

 هنوز مثل سابق بود ؛ جوری خیره خیره نگاهم کرد که مجبور شدم 

بدون اینکه سوالی بپرسد برایش توضیح دهم برای چه به نظام پزشکی امده ام 

و بعد همان طور که باز خیره خیره نگاهم می کرد به او گفتم از دیدنش خیلی 

خوشحال شدم ( که در واقع اصلا این طور نبود). خوشبختانه درست در همین 

لحظه اسانسور به طبقه همکف رسید و او و من دوباره هم زمان گفتیم خداحافظ 

و هر کدام به یک طرف رفتیم. 

الان داشتم به این فکر می کردم که گاهی یک توقف ناگهانی می تواند تو را از تحمل یک سری

چیزها که خوشایندت نیست نجات دهد حتی اگر این توقف مربوط به یک اسانسور باشد بعد از 

رسیدن به طبقه همکف...

dr shadi babakhani

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 21:50  توسط شادی باباخانی  | 


برای یک دندانپزشک دردناک ترین صحنه ممکن چیست؟

به نظر من اینکه بعد از چند ماه یک دفعه یکی از مریضهای 

سابقت بیاید تو و بگوید دندانی که قبلا برایش درست کرده ای

درد می کند یا شکسته یا ابسه کرده! خلاصه اینکه دیدن مریضهای

سابق وقتی از در می ایند تو , برای من چیزی مثل یک کابوس است و شاید

برای همین است که همیشه وقتی دارم از مریضی خداحافظی می کنم از ته

دل این را هم می گویم که امیدوارم دیگر تا اخر عمرم او را نبینم:).

dr shadi babakhani

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 21:58  توسط شادی باباخانی  | 

می گویند انسان که می میرد اگر اعمال زشتی مرتکب شده

باشد یک راست به جهنم می رود و الان چند روز است دارم فکر 

می کنم که این جهنم دقیقا چه مشخصاتی خواهد داشت که از 

زندگی در این شرایط بدتر باشد؟ ایا این عذاب و شکنجه بیشتر از 

حوادثی است که الان دارد رخ می دهد و بهترین و باارزش ترین سالهای

زندگی ادمها را نابود می کند؟ بعید می دانم ... 

دکتر شادی باباخانی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 12:57  توسط شادی باباخانی  | 


این را اینجا می نویسم به عنوان یادگاری از روزهایی عجیب

که شاید بعدها در تاریخ هم از ان یاد شود.

الان دقیقا دو روز است سیستم اینترنت در ایران مختل شده و

دسترسی به ایمیل های یا هو & جی  میل امکان پذیر نیست

ای کاش یکی از همان افرادی که در این اختلال نقش دارد بیاید و توضیح

دهد که بر مبنای کدام قانونی سیستم مخابراتی می تواند با زیر پا گذاشتن

حقوق شهروندی, به صورت خودسرانه اقدام به قطع سرویسهایی نماید که

کاربران اینترنت بابت ان سرویسها به همان مخابرات شارژ می پردازند و اصولا 

در کدام کشور غیر از ایران این گونه ساده و اسان می شود حتی قوانین خودنوشته

را زیر پا گذاشت؟ و اینکه ایا این کار کاملا مخالف با جریان ازاد گردش اطلاعات نبوده و

اگر هم این اختلال عمدی نیست ایا نباید یکی از مقامات مسئول در این باره توضیحی ارائه

دهد تا معلوم شود که دلیل اصلی این مساله چیست؟ هر چند شاید عدم پاسخگویی و تظاهر

به بی اطلاعی یکی از بهترین سیاستها برای عدم مواجهه با افکار عمومی است. شایان ذکر است

که استفاده از این ایمیلها مخصوصا برای افرادی که در زمینه پژوهش و تحقیق فعالند امری طبیعی

بوده و عدم وجود ان می تواند باعث مشکلات عدیده ای در این زمینه گردد. 

به هر حال از انجایی که این وبلاگ یکی از معدود دریچه های باقیمانده در دنیای تاریک مجازی 

فعلی است تصمیم گرفتم این مطلب را اینجا بنویسم و امیدوار باشم که دست کم اگر هم 

اتفاق خاصی نیفتاد این موضوع در ارشیو مجازی ذخیره شود تا شاید اگر در اینده کسی خواست

در باره عجایب اینترنتی و ... بررسی و تحقیق خاصی انجام دهد از این مطلب ثبت شده هم کمک 

بگیرد و باور کند که روزی روزگاری هم وجود داشته که عده ای دوشاخه اینترنت!! را هم نظیر

دوشاخه برق فرض کرده و با کشیدن ان و رفتن به سراغ کار خود , از زیر بار مسئولیت هایشان 

 شانه خالی کنند.

دکتر شادی باباخانی


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 16:7  توسط شادی باباخانی  | 


یک نکته ای هست که فکر می کنم از اولین روزی که شروع

به نوشتن این وبلاگ کردم در ذهنم وجود دارد اینکه واقعا چقدر از

ان چیزهایی که اینجا می نویسم دقیقا همان چیزهایی است 

که دوست دارم بنویسم. 

حقیقت این است که گاهی فکر می کنم اگر یک ناظر بی طرف

شروع به خواندن این وبلاگ کند شاید به خودش بگوید چه نویسنده 

از دنیا بی خبری دارد این وبلاگ که غرق در دنیای خودش است و اصلا

نمی داند اطرافش چه خبر است! 

راستش گاهی دلم می خواهد فریاد بزنم من ان ادمی

 که اینجا به نظر می رسد نیستم کسی که تنها از چیزهای سطحی

و پیش پا افتاده می نویسد و نمی فهمد در دنیای اطرافش چه می گذرد

گاهی دلم می خواهد محافظه کاری را کنار بگذارم و به عمق پناه ببرم همان 

عمقی که هیچ وقت جرات ابرازش را نداشته ام.

نمی دانم شاید یک روز به این نتیجه رسیدم که باید این کار را کرد و به جای 

هرزه نگاری کمی هم از واقعیتها نوشت واقعیتهایی که فعلا انها را جایی ته ذهنم

انبار کرده ام و ان قدر جسارت و جرات ندارم تا به صراحت بگویم بیشتر از هر 

چیز دیگری به انها فکر می کنم ...

شادی باباخانی


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 12:19  توسط شادی باباخانی  | 


سه سال قبل حدودا همین موقع بود که کتاب اولم تمام شد و 

شروع کردم به تایپ و ویرایش. اصلا دوره خوبی نبود و الان که یاد ان 

روزها می افتم تعجب می کنم که چطور توانستم به هر زحمتی بود خودم را 

جلو بکشم و جا نمانم , مخصوصا وقتی یاد ان بعد از ظهرهای نیمه تاریک پاییز

و زمستان می افتم که چطور چند ساعت پیاپی جلوی کامپیوتر می نشستم

 و با وسواس زیاد تایپ می کردم. روزی که بالاخره از ان دویست صفحه پرینت 

گرفتم و ان را تحویل ناشر دادم به خودم گفتم این اخرین داستانی بود که نوشتم 

و دیگر امکان ندارد بخواهم وقت و عمرم را بگذارم روی چیزی که معلوم نیست 

دست اخر سرانجامش به کجا می رسد. روزی که ناشر زنگ زد و گفت کتاب را 

قبول کرده به خودم گفتم حالا کتاب دومم را شروع می کنم و به همین سادگی 

دوباره شروع به نوشتن کردم و این بار ان قدر انگیزه ام زیاد بود که به جای دویست

صفحه , چهار صد و چهل صفحه نوشتم و بعد دوباره رفتم سراغ همان کار تکراری 

یعنی تایپ و ویرایش... 

الان کتاب اول در ارشاد است و بعد از نه ماه هنوز سرانجامش معلوم نیست کتاب دوم 

هم هنوز ناشری برایش پیدا نکرده ام و شاید بگذارم بماند تا وقتی که ...

دیروز یک لحظه به خودم گفتم  این اخرین داستانی بود که نوشتم 

و دیگر امکان ندارد بخواهم وقت و عمرم را بگذارم روی چیزی که معلوم نیست 

دست اخر سرانجامش به کجا می رسد ... 

شادی باباخانی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 23:26  توسط شادی باباخانی  | 


دوره خوردن و خوابیدن و وقت تلف کردن که باشد اهلش زود

راهشان را پیدا می کنند؛ از اینکه در چنین دورانی هستند راضی

و خوشحالند و بر این باور که دورانی از این بهتر و درخشان تر را تجربه

نکرده اند؛ می گویند و می خندند و می خورند و می خوابند و خوشند با 

سرگرمی های بی ارزشی که اطرافشان است و خلاصه عمرشان را باری

به هر جهت می گذرانند و از اینکه مجبور نیستند کارهای سختی چون تعقل و 

تفکر داشته باشند هر روز از ته دل نفس راحتی می کشند. 

دوره خوردن و خوابیدن و وقت تلف کردن که باشد اهلش دود چراغ خوردن و تلاش

چند ده ساله برای رسیدن به هدف را مسخره می کنند و می گویند وقتی می شود

یک شبه راه صدساله را رفت چه نیازی به این کارهای خنده دار؟ 

دوره خوردن و خوابیدن و وقت تلف کردن که باشد اگر اهلش نباشی باید سکوت کنی و 

از زمین و زمان فراری شوی و تنهایی را بکنی همدم دائمی ات تا کمتر زجر بکشی از بودن

با کسانی که از جنست نیستند.

دوره خوردن و خوابیدن و وقت تلف کردن که باشد اگر اهلش نباشی سخت می گذرد خیلی سخت ...

dr shadi babakhani

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 22:58  توسط شادی باباخانی  | 

دیشب یک فیلم دیدم که در نهایت نفهمیدم ساخت 

چه کشوری بود چون اولا زبان عجیب و غریبی داشت که 

ملغمه ای از انواع و اقسام زبانها بود و ثانیا هنرپیشه های 

ان هم ترکیبی از انواع و اقسام چهره های اسیایی بودند. 

با اینکه خیلی سعی کردم پیام اصلی فیلم را از بطن ان بیرون

بکشم ولی در نهایت به این نتیجه رسیدم که فیلم پیام خاصی ندارد

جز اینکه خیانت عده ای زن و شوهر را نسبت به هم نشان دهد و در 

اخر هم برود به چند سال بعد که در ان اپیزود همان هنرپیشه ها حالا 

با گریم و کلاه گیس چند سال پیرتر شده اند و عده ای از کار خود پشیمانند

و عده دیگری به زندگی عادیشان برگشته اند ! 

واضح است که در این سالهای اخیر با پیشرفته تر شدن صنعت فیلمسازی خیلی 

از کشورهاییکه قبلا در این زمینه حرفی برای گفتن نداشتند حالا در فیلمسازی رشد 

بیشتری کرده اند و هم به جهت نوعی تجارت پر سود و هم شناساندن فرهنگ کشورهای

خود به بقیه مردم دنیا انواع و اقسام فیلم ها و سریالها را به طور فله ای می سازند و روانه

بازارهای بین المللی می کنند اما به عقیده من با وجود این پیشرفتها هنوز سطح این تولیدات 

ان قدر بالا نیست تا بشود انها را در زمره اثار برجسته طبقه بندی کرد و این موضوع از چند منظر 

قابل بررسی است :

1- تقریبا در تمام این فیلم ها , به نظر می رسد به هنرپیشگان فیلم گفته شده بهترین لباسهای

خود را بپوشند و جلوی دوربین حاضر شوند و این اغراق در پوشش گاهی چنان مضحک است که

حتی خود هنرپیشه با لباس یا کفش خود احساس راحتی نمی کند و نمی تواند حتی جلوی 

دوربین به سادگی راه برود یا بنشیند در حالی که در تولیدات حرفه ای به هیچ وجه این طور 

نیست و نوع پوشش و ظاهر هنرپیشه ها ان قدر معمولی و شبیه زندگی عادی است که 

معمولا احساس نمی شود .

2- نمایش فرهنگ مصرف گرایی که باز در این فیلمها بدجوری در ذوق می زند. اینکه همه افراد 

ثروتمند سوار پورشه و فراری و ... هستند , ای فون و گلکسی تب و ... دارند و خلاصه هزار 

و یک چیز دیگر که ممکن است در جذب برخی مخاطبان موثر باشد ولی در بسیاری موارد مانع از 

انتقال پیام اصلی می شود البته اگر در نگاهی خوش بینانه واقعا پیامی هم وجود داشته باشد.

3- موضوعات تکراری نظیر خیانت , گم کردن پدر و مادر , پیدا کردن خواهر و برادر :) و خلاصه 

قابل پیش بینی بودن, یکی دیگر از دلایلی است که مانع از جذابیت این گونه فیلم ها 

می شود .

در کل اینکه شاید این فیلمها اتفاقا طرفداران پر و پا قرصی هم داشته باشند و نظیر فیلم های

هندی دهه شصت و هفتاد شمسی در کوتاه مدت در جذب مخاطب موفق باشند ولی من 

شخصا ترجیح می دهم به همان فیلم های سبک قبلی بسنده کنم و ....

dr shadi babakhani

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 23:23  توسط شادی باباخانی  | 

کنگره دندانپزشکی !!


امروز برای چندمین بار در طول امسال در یک کنگره اجباری شرکت 

کردم و اعتراف می کنم که از شرکت در این کنگره ها و 

همایشهای اجباری بیزارم. 

ظاهرا نفس شرکت در این همایشها ان

است که اولا اطلاعات شما به عنوان یک دندانپزشک به روز شود 

و دوما برای تمدید پروانه مطب باید هر سال در چند تا از انها شرکت 

کرد تا مجموع امتیازات انها به عنوان امتیاز بازاموزی ثبت شود و 

پروانه مطب باطل نشود.

راستش نمی خواهم با این دید به این قضیه نگاه کنم ولی حقیقت این 

است که این کنگره ها و همایشها چیزی جز یک طنز بی مزه نیست و 

شرکت در انها نه چیزی به دانسته ها اضافه می کند و نه باعث به روز شدن

اطلاعات می گردد در واقع در نمایی عریان و خالی از هرگونه تعارف, این کنگره ها

صرفا جایی برای پوشیدن لباسهای نو , نوشیدن و خوردن و در نهایت 

گوش دادن به سخنرانیهای کسل کننده ایست که یا تکراری اند و یا به سادگی می شود 

اطلاعات به روز شده و با کیفیت بهتر ان را در هزار و یک سایت و مجله جدید پیدا کرد.

موضوع غیر قابل تحمل تر حضوروغیابهای اجباری این کنگره هاست و اینکه مجبور باشی

 دو یا سه ساعت تمام به صدای یکنواخت سخنرانی که با اضطراب و دستهایی لرزان , 

پاورپوینت هایش را دانه دانه نشان می دهد و هر چند وقت یک بار هم انها را گم می کند 

گوش کنی و اسلایدهایی که قبلا دهها بار دیده ای را برای بار چندم مرور کنی!!

خلاصه اینکه امروز برای من روز کسل کننده و بدی بود و از انجایی که این کنگره ها 

سه روزه اند فردا هم مثل امروز خواهد بود و البته فکر می کنم موضوع هیجان امیز فردا

عکس دسته جمعی خواهد بود که گروهی از شرکت کنندگان بعد از تمام شدن کنگره 

در کنار هم خواهند گرفت و در انتظار چاپ ان در مجله ای که به همین مناسبت ظرف 

چند هفته اینده منتشر می شود خواهند ماند!!

پ.ن : گاهی فکر می کنم تنها هدف این کنگره ها گرفتن هزینه ثبت نام انهاست 

که اگر این طور است کاش این پول مستقیما گرفته می شد و دست از سر افرادی 

که اجبارا باید سه روز کاری خود را تباه کنند برداشته می شد :).

dr shadi bababkhani

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 23:6  توسط شادی باباخانی  | 


امروز بعد از مدتها جستجو , بالاخره سه جلد کتاب سرمایه

( Capital ) مارکس را خریدم. گرچه نسخه اینترنتی ترجمه 

نشده ان را قبلا خوانده ام ولی فکر می کنم این یکی بهتر باشد

و کلا الان خیلی از این موضوع خوشحالم :)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 19:1  توسط شادی باباخانی  | 


نمی دانم این خوب است یا بد ولی از بچگی همیشه از ادمهایی 

که زیاد غذا می خورند و به عبارت خیلی ساده تر و شاید غیرمحترمانه

به شکم و خواسته های ان اهمیت زیادی می دهند بیزار بودم . ;کسانی را

می شناسم که عقیده دارند تمام لذت زندگی در خوردن است و اصلا زندگی 

بدون خوردن معنا ندارد! تصور می کنم این روزها برای این ادمها روزهای خوبی است 

چون هر جا را که نگاه می کنی تبلیغ غذا و رستوران و قنادی و خلاصه هر چیزی

است که به شکم مربوط می شود و بدتر از ان دو سوم و شاید بیشتر از مکالمات 

بین ادمها هم در مورد غذا و مخلفات ان است و خلاصه اینکه این شکم به بد دردسری

تبدیل شده که معلوم نیست چرا هر چه می خورد باز سیرایی ندارد. در عوض اگر از این 

ادمها بپرسی اخیرا چه کتابی خوانده ای یا... چنان بر و بر نگاهت می کنند که به سرعت 

از سوالت پشیمان می شود و یا ترجیح می دهی سکوت کنی و یا موضوع بحث را دوباره

بکشانی به شکم خیره ای که به نانی نمی سازد و :).

نمی دانم شاید هم اوضاع خیلی بهتر از چیزی است که من فکر می کنم و ادمها ان قدرها

هم در بند خوردن نیستند که امیدوارم این طور باشد چون اصولا وقتی جامعه ای به این نقطه 

می رسد  در نهایت سرنوشت جالبی در انتظارش نیست.

dr shadi babakhani


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 15:26  توسط شادی باباخانی  | 


دلم یک مسافرت طولانی می خواهد . محلش مهم نیست 

فقط دوست دارم  یک مدت از زندگی عادی و حرفهای عادی 

و ادمهای عادی فاصله بگیرم و به هیچ چیزی فکر نکنم. 

دلم می خواهد به جایی بروم که ادمهایش به جای حرف زدن سکوت

کنند شاید بتوانم در این سکوت کمی خودم را پیدا کنم.

این روزها ادمها تا یکی را پیدا می کنند که خوب گوش می دهد

 شروع می کنند به حرف زدن و ان قدر حرف می زنند که دست اخر 

می مانی در جوابشان چه بگویی. 

دلم سکوت می خواهد یک سکوت عمیق و طولانی ....

dr shadi babakhany

  

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 18:34  توسط شادی باباخانی  | 

 شنیدم حسین قندی به بیماری الزایمر مبتلا شده 

حسین قندی را در جامعه روزنامه نگاری ایران تقریبا همه می شناسند

و بسیاری بر این باورند او منحصر به فردترین استاد تیتر در روزنامه نگاری است .

خبر بدی بود و شنیدنش ناراحت کننده هرچند این روزها شنیدن اخبار بد ان قدر 

عادی شده که گاهی فکر می کنم اگر نباشد روز به شب نمی رسد...

dr shadi babakhani

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 11:52  توسط شادی باباخانی  | 


امشب فیلم سعادت اباد را دیدم. به نظرم فیلم خوش ساختی بود 

که گرچه تقریبا تمام ان در لوکیشن بسته فیلم برداری شده بود ولی 

ریتم تند و قابل قبولی داشت و مخصوصا چون در نهایت نتیجه گیری را

برعهده مخاطب می گذاشت از بسیاری جهات قابل تعمق بود. شاید در 

این اوضاع و احوال کسادی سینما این فیلم یکی از معدود فیلمهایی باشد

که بشود دیدنش را به دیگران توصیه کرد.

دکتر شادی باباخانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 22:6  توسط شادی باباخانی  | 


اصطلاح ادم های اشتباهی را اولین بار در کتاب خانه وارونه اگاتا کریستی

خواندم . ادمهایی که ساده ترین تعریف در موردشان این است که اشتباهی 

به وجود امده اند یا بدتر از ان در جایگاه اشتباه قرار گرفته اند. حقیقت این است 

که گاهی  فکر می کنم تقریبا بیشترانسانها به نوعی ادم اشتباهی هستند

نمی دانم این برداشت تا چه حد درست است ولی وقتی عمیق و درست به دور و برت 

نگاه می کنی به این نتیجه می رسی که اشتباهی بودن یکی از خصایص مشترک انسانها

است که گاهی از ان گریزی هم نیست گرچه در واقعیت خیلی ها ان را نمی پذیرند یا وانمود

می کنند که این طور نیست.

قطعا ادم اشتباهی بودن جرم نیست چون خودت در ایجاد ان نقش نداشته ای پس اگر زمانی

ان قدر شهامت داشتی تا این را بپذیری اول از همه به چهره ات در اینه نگاه کن و بگو

من یک ادم اشتباهی هستم ! اینطوری شاید خیلی چیزها در زندگی ات تغییر کند.

دکترشادی باباخانی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 23:4  توسط شادی باباخانی  | 

کمونیسم و ظهور مجدد ان در دنیای سرمایه داری...


اگر از طرفداران پر و پا قرص کمونیسم بپرسید دلایل شکست

ان چه بود بسیاری اینگونه پاسخ می دهند که کمونیسم شکست 

خورد چون دست اندر کاران اجرای ان نتواستند ان را طوری که مارکس

طراحی کرده بود به معرض اجرا در اورند ؛ اما به عقیده من ظهور و فرسایش 

کمونیسم هم نظیر سایر مکاتب, سیری چرخشی داشته و به تناسب دورانهای

تاریخی متفاوت, تکرار می شود.

 بدون تردید در دنیای امروز بنا به دلایل متعدد غالب افراد تمایلی به این نوع 

سیستم حکومتی ندارند اما حقیقت ان است کهخوب یا بد از انجا که همیشه 

اقتصاد یکی از پایه های اصلی برقراری نوع سیستم حکومتی است در دوره های

 تاریخی که به دلیل سقوط اقتصادی و عدم امکان اجرای تئوری های سرمایه داری,

 فقر و عدم تناسب منابع ثروت با جمعیت افزایش می یابد کمونیسم با طرح شعارهای

 برابری و عدالت و... کم کم ظهور یافته و اجبارا خود را بر جوامعی که مستعد پذیرش

ان باشند تحمیل می کند.

ادامه دارد....

dr shadi babakhani 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 15:5  توسط شادی باباخانی  | 


دیروز در بیلبورد یکی از اتوبانها تبلیغی از یک مجله جدیدالتاسیس

را دیدم با عنوان خانه بخت (!) که زیر ان نوشته شده بود

برای انها که قصد ازدواج دارند و البته تصویران هم با کلی نقل و شیرینی 

و برف شادی تزئین شده بود. خلاصه چیز عجیبی بود یا شاید به نظر من عجیب

بود که کسی بخواهد چندسال در انتظار دریافت مجوز مجله ای باشد و بعد وقتی 

چند سال گذشت و بالاخره این مجوز صادر شد وقتی از او بپرسند خوب حالا اسم 

مجله ات چیست بگوید خانه بخت :)). البته طبق یک فرضیه که می گوید همیشه 

عرضه بر مبنای نیاز جامعه است احتمالا این مجله هم بر مبنای نیازهای بخشی از 

جامعه طراحی شده و اتفاقا شاید هم از ان به شدت استقبال شود ولی خوب ...

به جای این سه نقطه تمام ارزوها و رویاهایی را می گذارم که نمی دانم ایا اصلا 

امیدی به تحقق یافتن انها هست یا نه. به هر حال مژده ای به خوانندگان مجله های 

خانوادگی ... خانه بخت در راه است ان را از دست ندهید:))

دکتر شادی باباخانی 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 15:57  توسط شادی باباخانی  | 


استیو جابز مدیر کمپانی اپل در گذشت.

به نظرم او یکی از افرادی بود که می توان لقب یک انسان خوب 

را به او داد. از ان دسته ادمهایی که مرگشان تو را دچار تاثر می کند.

یادش گرامی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 18:17  توسط شادی باباخانی  | 


یک دوره هایی در زندگیت هست که دوست داری زودتر بگذرد حتی با

اینکه می دانی گذشتن ان دوران معادل از دست دادن خیلی چیزهاست

مثلا بالا رفتن سنت و احساساتی که تنها به ان دوره خاص تعلق دارند و با 

گذشت زمان عملا ارزش خود را از دست می دهند . من از این دوره ها کم 

نداشته ام . نمی دانم دلیلش چیست شاید اینکه ذاتا ادم عجولی هستم و 

همیشه دوست دارم فردا از راه برسد شاید هم این بخشی از غریزه و ذات 

وجودی انسان است که دلش می خواهد زودتر این مسیر طولانی و گاها 

خسته کننده را به اخر برساند و ببیند اخرش قرار است چه اتفاقی بیفتد . 

فکر می کنم الان من در همین دوره خاص قرار گرفته ام و دوست دارم این بخش 

را هرچه زودتر تمام کنم ....

dr shadi babakhani

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 16:20  توسط شادی باباخانی  | 

نوشتن

یک وقتهایی هست که فقط دلم می خواهد بنویسم . راستش اصلا

برایم اهمیتی ندارد ان چیزی که می نویسم چیست . حتی به این هم فکر

نمی کنم که ایا چیزی که نوشته ام پیامی را منعکس خواهد کرد یا نه . جالب

است هنوز بعد از گذشت چند سال نتوانسته ام بفهمم که دلیل این تعلق خاطر

چیست . شاید این نوشتن به من نوعی حس زنده بودن می دهد . حس

اینکه برای فرار از روزمرگی و تکرار یک خیابان فرعی وجود دارد که از راه ان

می شود صحنه های جدیدی را دید و تصاویر فرسوده و تکراری سابق را

دست کم برای مدتی کوتاه از یاد برد . می گویند گذشت زمان همیشه باعث

میشود تعلق خاطرت را درمورد چیزهای قدیمی از دست بدهی , کاش این اتفاق

دست کم در این مورد خاص نیفتد که نمی دانم اگر افتاد می توانم جایگزین دیگری

با همین مشخصات پیدا کنم یا نه .

dr shadi babakhani

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 23:5  توسط شادی باباخانی  | 

مادام بوواری

فکر می کنم حدود پنج یا شش سال قبل بود که برای اولین بار فیلم مادام 

بوواری را دیدم . فیلمی فرانسوی که براساس رمان گوستاو فلوبرت ساخته 

شده بود و به عقیده من فیلمی بود با ریتمی کند و یکنواخت که انگار در ان زمان 

متوقف شده بود . در مجموع با توجه به حال و هوای ان دوران و تم فیلم که در مورد 

زنی شوهر دار و خیانت کار بود در اخر به این نتیجه رسیدم که این فیلم کسل کننده است 

و شخصیت اصلی ان یعنی Emma هم زنی هوسباز و کم هوش و خائن ! است و  

چیزهای دیگری از این دست که باز با توجه به استانداردهای رایج در ان دوران در مورد نجابت و 

... موضوع غریبی هم نبود . 

حدود دو سال بعد کتاب با ترجمه فارسی همین فیلم را خواندم که

این بار به نظرم رسید متن کتاب نسبت به فیلم کمی قابل درک تر و واقع بینانه تر نوشته شده است

که البته با توجه به اینکه حالا دو سال بزرگتر شده بودم و دیگر ان دید محدود و بسته را نسبت 

به دنیای اطرافم ! نداشتم این قضاوت , قضاوت معقولانه تری بود . 

 یک ماه قبل به طور خیلی اتفاقی pdf انگلیسی این کتاب را به دست اوردم و این بار که بعد از 

حدود دو سه سال ان را با دقت و به دور از هر تعصبی خواندم دو موضوع به نظرم خیلی جالب امد 

اولین موضوع این بود که یک ترجمه بد می تواند تا چه اندازه ارزش ادبی یک کتاب یا حتی فیلم را

 زیرسوال ببرد و دوم اینکه حالا که خط به خط این کتاب را با نوعی همذات پنداری دقیق می خواندم 

می توانستم با صراحت بگویم که Emma ان قدرها هم که در ابتدا تصور می کردم خیانت کار 

نیست . گرچه توضیح دادن در مورد جزئیات این داستان نسبتا طولانی در یک وبلاگ کار ساده ای

نیست اما اگر بخواهم  خلاصه بگویم نتیجه اش این می شود که Emma یک دختر جوان 

روستایی است که مادرش را در کودکی از دست داده و با یک پزشک مرد نسبتا مسن که او هم 

همسرش را مدتی قبل از دست داده و انسانی بسیار بی تحرک و خونسرد و فاقد احساس است

ازدواج می کند وبچه دار می شود و از شدت یک نواختی زندگی به او خیانت می کند و در نهایت

که از همه نظر به بن بست می رسد خودش را با سیانور مسموم می کند و می میرد .

البته و بدون کوچکترین تردیدی موضوع اصلی داستان جذاب تر از این چیزی است که  در 

اینجا تعریف کردم چرا که اصولا من نقال خوبی نیستم :) ولی به نظرم این کتاب از ان کتابهایی

است که اگر بدون تعصب و با دیدی باز خوانده شود می شود از ان چیزهای زیادی یاد گرفت و 

نگاه خود را نسبت به خیلی از مسائل کاملا تغییر داد البته اگر فرد به داستانهای قرن نوزده و

 اوایل دهه بیست علاقه داشته باشد . 

dr shadi babakhani

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 0:53  توسط شادی باباخانی  | 

اصولا من در ارزو کردن برای دیگران انسان سخاوتمندی هستم 

و تقریبا همیشه سعی می کنم برای سایرین ارزوهای خوب داشته 

باشم اما در همین جا یک پرانتز باز می کنم و از انجایی که دست کم 

با خودم رودربایستی ندارم اعتراف می کنم که در طول این سالها هرچقدر

هم که سعی کرده ام نتوانسته ام در یک مورد خاص خیلی برای بقیه ارزو 

کنم و ان مورد خاص هم مسائل درسی است . به زبان ساده تر اگر قرار

باشد یک خصوصیت اخلاقی منفی را برای خودم در اولویت قرار دهم ان خصوصیت 

همان حس رقابت شدید درسی با دیگران است که در طول این حدود بیست سال 

تحصیل از دبستان تا دانشگاه همیشه سایه به سایه همراهم امده و مرا تعقیب کرده

است ! و حالا متاسفانه این احساس که تصور می کردم از دستش خلاص شده ام 

دیروز با شنیدن خبر قبولی دو سه نفر از بچه های سابق دانشگاهمان در تخصص های

 اندو و پروتز و جراحی باز بر من چیره شد و اه از نهادم براورد که اخر چرا من هم 

مثل انها ننشستم درسم را بخوانم تا الان در حال گرفتن تخصص باشم ؟

یادم هست دانشگاه که تمام شد ان قدر از نظر ذهنی خسته بودم که به خودم قول 

دادم دیگر حتی به تخصص و امثال ان فکر هم نکنم ولی الان که سه چهار سالی از

ان قول گذشته به این نتیجه رسیدم که ان قول چه قول ساده انگارانه ای بود و ای کاش

 ان لحظه فردی پیدا می شد که مرا تهدید کند باید به درسم ادامه دهم تا مثل شاگردان

 تنبلی که از مدرسه فرار می کنند و بعد پشت وانتشان می نویسند عاقبت فرار از

 مدرسه :) امروز این طور انگشت ندامت به دندان نگیرم ! البته از یک جنبه دیگر

 وقتی به این قضیه نگاه می کنم می بینم که این سه چهار سال را ان قدرها هم 

به بطالت نگذراندم و ... اما باز تمام اینهادلیل نمی شود که خودم را سرزنش نکنم و

 به سادگی از روی این مساله عبور کنم . هنوز دقیق نمی دانم ولی شاید این احساس

 انقدر ادامه پیدا کند که وادارم کند من هم عزمم را برای گرفتن تخصص پروتز جزم 

کنم و شاید هم نه . هر چه که هست الان در فاز حسرت و افسوس به سر می برم و

امیدوارم این فاز زودتر سپری شود و به پایان برسد !

dr shadi babakhani

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 0:39  توسط شادی باباخانی  | 

یک اقا با دو تا خانم !


دیروز بعد از ظهر اتفاقی افتاد که به نظرم خیلی جالب بود 

البته نمی دانم گفتنش کار درستی است یا نه ولی چون این روزها ما 

در دنیایی زندگی می کنیم که در ان استانداردهای درست یا اشتباه بودن 

رفتارها و اعمال , نسبت به گذشته تغییر کرده اند , ان را می نویسم .

موضوع از این قرار بود که دیروز بعد از ظهر یک اقا با دو تا خانم به کلینیک امدند 

و ان اقا اصرار داشت که می خواهد پنج تا از دندانهایش را هم زمان بکشد ( البته 

دندان که نبود بلکه مجموعه ای وحشتناک از ریشه هایی بود که نیمی از ان شکسته 

و نیمی دیگر در داخل لثه فرو رفته بود و خلاصه بد چیزی بود !) به هر حال از انجایی که

 مقصود من از نوشتن این متن چیز دیگری است از این بخشش می گذرم و ... 

به ان اقا گفتم برود روی یونیت دراز بکشد تا بی حسی را تزریق کنم و درست در همین

لحححظه , ان خانمها هم گفتند اگر امکان دارد انها هم به درون اتاق بیایند تا در کنار ان

اقا باشند !! و من هم بعد از کمی تعجب از اصرار هم زمان انها قبول کردم و گفتم به شرطی 

که موقع کار سکوت کنند و هیچ سوالی نپرسند می توانند به اتاق کار بیایند . 

موقع تزریق بی حسی یکی از ان خانمها دست ان اقا را گرفته بود و دیگری با دستمالی که 

در دست داشت دائم پیشانی او را پاک می کرد !! و البته علیرغم اصرار من به سکوت در 

طول کار هم انها دائما و به طور یکی در میان ان اقا را دلداری می دادند و می گفتند که نگران 

نباشد و بالاخره همه چیز تمام می شود و .... 

سرانجام بعد از چند دقیقه ان دندانها کشیده شد و من به ان اقا گفتم از یونیت بیاید پایین و برود

بنشیند در اتاق انتظار تا برایش دارو بنویسم و البته صحنه حساس و جذاب این ماجرا همین 

قسمتش بود که وقتی داروها را نوشتم و ان را به منشی ام دادم که ان را به او بدهد منشی ام 

که در کشف این گونه روابط از من بسیار باهوش تر است عمدا یا سهوا سوال کرد خانم این اقا 

کدام یک از شما دو نفر هستید تا من در مورد این نسخه و دستورات ان برایش توضیح دهم و درست

در همین لحظه بود که هر دو این  خانمها هم زمان با هم از جا بلند شدند و به طرف ان نسخه امدند !!

الان که حدودا یک روز از ان لحظه گذشته هنوز هم که هنوز است نمی توانم این صحنه را حتی برای

یک لحظه از ذهنم دور کنم و به این نتیجه برسم اخر چرا ... ؟

dr shadi babakhani

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 17:8  توسط شادی باباخانی  |